
رسوب بست به ذهنم واژه های تکراری
خیال تو به دلم، پرسه می زند امشب
بیا و پنجره ای رو به قلب من وا کن
هوای تازه به ذهنم نمی رسد امشب
(زهره)
این روزها بسیار مشغولم
اون هفته مهرآور زنگ زد..هماهنگ کردیم که شنبه (شنبه ای گذشت) بریم دانشگاه
برای بستن نشریه
از شنبه درگیر کارها شدم.شبها تا ساعت ٣ بیدارم
یا سرچ می کنم
یا می نویسم
یا کتاب می خونم
یا تایپ می کنم
چیزی که خیلی مسرورم کرد این بود که مهرآور یکشنبه شب زنگ زد و گفت
فردا باید بری دانشگاه.دکتر ک. کارت داره
من هم از شدت خوشحالی داشتم پس می افتادم
چون حدس می زدم دکتر کاظمی باهام چیکار داره!
قبلا هم باهام کار داشته
اما از روی احترام با اینکه خیلی خسته بودم و کار داشتم رفتم دانشگاه
در جا کارش رو بهم گفت و من دلم می خواست از شادی فریاد بکشم
می خواستم بگم استاد جان! آخه نمی گی من کار دارم،مثلا خیر سرم توی تعطیلاتم
امتحانام تازه تموم شده،از اون گذشته مگه نمی بینی این همه درگیر کارای نشریه ام
و هی دارم می دوم تا زود جمعش کنم!
آخه این درسته منو این همه راه کشوندی دانشگاه کار تایپ به من بدی؟
تازه می خواست ١٠٠ صفحه بهم تایپ بده که من زیر بار نرفتم
و چند کار دیگه هم همینطور
در نهایت بهم چند صفحه داد که شامل کلی جدول و اینجور چیزها بود
فکر کنید با این همه کار (در حالی که توی خونه کلی زنبیل می ذارم تا نوبتم شه و
بتونم بشینم پای کامپیوتر،اون هم با کلی نگاه و چشم و ابرو و غرغر که زود پاشو،کار
داریم و این حرفها) این کارم بهش اضافه شد
جالب اینجاست که تا نصفه شب می شینی همه رو یک شبه انجام می دی
که راحت شی بعد متوجه می شی که همه اش اشتباه شده
و باید یکبار دیگه تایپ بشه
این بود که دیشب رفتم خونه آبجی زهرا که اونجا لااقل نیازی به زنبیل گذاشتن نیست
و امروز از ساعت ٣٠/۶ صبح تا ٣٠/١٢ ظهر داشتم تایپ می کردم
(من نمی دونم اگه آبجی زهرا رو نداشتم چیکار می کردم!همیشه توی شرایطی
که نیاز دارم به دادم می رسه)
این روزها وقتی از پای کامپیوتر بلند می شم و توی آینه به خودم نگاه می کنم
وحشت می کنم
از چشمهای قرمزم
از چهره خسته م
از دستهام که حس می کنم ورم کرده
از سرگیجه و حالت تهوعی که دائم پیدا می کنم
از غذا نخوردنم
از لاغر شدنم
اما ...
لذت می برم از اینکه کاری انجام می دم که دوست دارم
(البته منظورم تایپ نیست)
این روزها جسمم خسته می شه اما روحم پر از انرژی و هیجانه
این روزها شادم
این روزها خوب خوبم
این روزها پر از امیدم
پی ن : از اول هفته می خواستم بیام وبلاگمو آپ کنم اما وقت نشد
همینطور نشد بیام به شما دوستای گلم سر بزنم
حتما میام
در اولین فرصت
پی ن ٢: هر بار می خوام بگم یادم می ره
مجله چلچراغ بعد از مدتها دوباره شروع به کار کرده
خیلی توووپه
بعد نوشت: هیچ چیز قشنگ تر از این نیست که زیر بارون قدم بزنی
و انقدر بمونی تا خیس خیس بشی